|
شعر و موسیقی
|
رحم بربلبل بي برگ ونوا نيست ترا * التفاتي به اسيران بلا نيست ترا
ما اسيرغم واصلا غم ما نيست ترا * با اسيرغم خود رحم چرا نيست ترا
فارغ ازعاشق غمناک نمي بايد بود
جان من اينهمه بي باک نمي بايد بود
همچو گل چند به روي همه خندان باشي * همره غيره به گلگشت گلستان باشي
هرزمان با دگري دست و گريبان باشي * زان بينديش که ازکرده خويش پشيمان باشي
جمع با جمع نباشند وپريشان باشي * ياد حيراني ما آري وحيران باشي
ما نباشيم که باشد که جفاي تو کشد
به جفا سازد و صد جوربراي تو کشد
شب به کاشانهء اغيارنمي بايد بود * غير را شمع شب تارنمي بايد بود
همه جا با همه کس يارنمي بايد بود * ياراغياردل آزارنمي بايد بود
تشنهء خون من زارنمي بايد بود * تا به اين مرتبه خون خوارنمي بايد بود
من اگرکشته شوم باعث بد نامي تست
موجب شهرت بي باکي و خود کامي تست
ديگري جزتو مرا اينهمه آزارنکرد * جزتو کس درنظرخلق مرا خوارنکرد
آنچه کردي تو به من هيچ ستمکارنکرد * هيچ سنگين دل بيدادگر اين کارنکرد
اين ستمها، دگري با من بيمارنکرد * هيچکس اينهمه آزار من زارنکرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم ، آزار مکش از پي آزردن من
جان من سنگ دلي دل به تو دادن غلط است * برسر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم اميد به روي تو گشادن غلط است * روي پرگرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوي تو ستادن غلط است * جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است
تو نه آني که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک برآن خاک گذارت باشد
مدتي هست که حيرانم و تدبيري نيست * عاشق بي سرو سامانم وتدبيري نيست
ازغمت سربه گريبانم و تدبيري نيست * خون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست
ازجفاي تو بدينسانم وتدبيري نيست * چه توان کرد پشيمانم و تدبيري نيست
شرح درماندگي خود به که تقرير کنم ؟
عاجزم چارهء من چيست چه تدبير کنم؟
نخل نو خيز گلستان جهان بسيار است * گل اين باغ بسي سرو روان بسياراست
جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است * ترک زرين کمرموي ميان بسياراست
با لب همچو شکرتنگ دهان بسيار است * نه که غيراز تو جوان نيست جوان بسياراست
ديگري اينهمه بيداد به عاشق نکند
قصه آزردن ياران موافق نکند
مدتي شد که درآزارم و ميداني تو * به کمند تو گرفتارم و ميداني تو
ازغم عشق تو بيمارم و ميداني تو * داغ عشق تو به جان دارم وميداني تو
خون دل از مژه ميبارم و ميداني تو * از براي تو چنين زارم و ميداني تو
از زبان تو حديثي نشنيدم هرگز
از تو شرمندهء يک حرف نبودم هرگز
مکن آن نوع که آزرده شوم از خويت * دست بردل نهم و پا بکشم از کويت
گوشه اي گيرم و من بعد نيايم سويت * نکنم باردگر ياد قد دلجويت
ديده پوشم ز تماشاي رخ نيکويت * سخني گويم و شرمنده شوم از رويت
بشنو پند ومکن قصد دل آزردهء خويش
ورنه بسيارپشيمان شوي از کردهء خويش
چند صبح آيم واز خاک درت شام روم * از سرکوي تو خود کام به ناکام روم
صد دعا گويم و آزرده به دشنام روم * از پي ات آيم وبا من نشوي رام روم
دوردور از تو من تيره سرانجام روم * نبود زهره که همراه تو يک گام روم
کس چرا اينهمه سنگين دل و بد خو باشد
جان من اين روشي نيست که نيکو باشد
از چه با من نشوي يارچه مي پرهيزي * يارشو با من بيمارچه مي پرهيزي
چيست مانع ز من زارچه مي پرهيزي * بگشا لعل شکربارچه مي پرهيزي
حرف زن اي بت خونخوارچه مي پرهيزي * نه حديثي کني اظهارچه مي پرهيزي
که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
چين بر ابرو زن ويک بار به ما حرف مزن
درد من کشتهء شمشيربلا مي داند * سوز من سوختهء داغ جفا مي داند
مسکنم ساکن صحراي فنا مي داند * همه کس حال من بي سرو پا مي داند
پاکبازم همه کس طور مرا مي داند * عاشقي همچو منت نيست خدا مي داند
چارهء من کن و مگذارکه بيچاره شوم
سرخود گيرم و از کوي تو آواره شوم
از سرکوي تو باديدهء ترخواهم رفت * چهره آلوده به خوناب جگرخواهم رفت
تا نظرميکني از پيش نظرخواهم رفت * گرنرفتم ز درت شام، سحرخواهم رفت
نه که اين بارچو باردگرخواهم رفت * نيست باز آمدنم باز اگرخواهم رفت
از جفاي تو من زارچو رفتم، رفتـــــــــم
لطف کن لطف که اين بارچو رفتم،رفتـــــــم
چند درکوي تو با خاک برابر باشم * چند پامال جفاي تو ستمگر باشم
چند پيش تو، به قدراز همه کمتر باشم * از تو چند اي بت بد کيش مکدر باشم
ميروم تا به سجود بت ديگر باشم * باز اگرسجده کنم پيش تو کافر باشم
خود بگو کز تو کشم ناز وتغافل تا کي
طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا کي
سبزهء دامن نسرين ترا بنده شوم * ابتداي خط مشکين ترا بنده شوم
چين بر ابرو زدن و کين ترا بنده شوم * گره ابروي پر چين ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکين ترا بنده شوم * طرز محبوبي و آيين ترا بنده شوم
الله، الله، زکه اين قاعده اندوخته اي
کيست استاد تو اينها ز که آموخته اي
اينهمه جور که من از پي هم ميبينم * زود خود را به سر کوي عدم ميبينم
ديگران راحت و من اينهمه غم ميبينم * همه کس خرم و من درد و الم ميبينم
لطف بسيار طمع دارم و کم ميبينم * هستم آزرده و بسيار ستم ميبينم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگيــــــــــر
حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگيـــــر
آنچنان باش که من از تو شکايت نکنم * از تو قطع طمع لطف و عنايت نکنم
پيش مردم ز جفاي تو حکايت نکنم * همه جا قصهء درد تو روايت نکنم
ديگر اين قصهء بي حدو نهايت نکنم * خويش را شهرهء هرشهر و ولايت نکنم
خوش کني خاطر وحشي به نگاهي سهل است
سوي تو گوشهء چشمي ز تو گاهي سهل است

زندگی گلزار سبز لحظه هاست
چه ساده در رویاهای خود غرق بودم
غافل از این که روزگار بر وفق مرادم نگذشت
از:
ها_نا84-85